برچسب:
نویسنده: ایلیا اسدیان
برچسب:
نویسنده: ایلیا اسدیان
As I started typing, my fingers started trembling. My brain stopped working and my eyes started being filled.. But my heart, my heart..
Who am I to write about you, to make sentences worthy enough to deserve you, who am I?
Twenty-three years ago, I was a five-year-old kid who had no idea what was going to happen to the world. Now, here I am. A twenty-eight year-old adult who knows how big this day
برچسب:
نویسنده: ایلیا اسدیان
فصل "دلم برات تنگ شده"، "کاش بودی"، "یادته؟" .. رسید.. پاییز.
ب قول شاعر، پاییز دست شهریور رو با مهر فشرد..
و آبان در پیش.. و تولدت. کاش یکی باشه بهت تبریک بگه، کاش بهت بگه خوشحاله ب دنیا اومدی، کاش برات کیک بپزه، کاش شمع بگذاره روی کیکت و تو باز بگی نههه، من که سنم این نیست و اون قانعت کنه ک هست. کاش بخندین. کاش ازت عکس بگیره و تو با دو دست صورتت رو بپوشونی و از بین انگشت هات نگاهش کنی. کاش چای گل سرخ بخورید.
کاش ببوستت....
برچسب:
نویسنده: ایلیا اسدیان
برچسب: آرسو,
نویسنده: ایلیا اسدیان
برچسب:
نویسنده: ایلیا اسدیان
برچسب:
نویسنده: ایلیا اسدیان
تمام روز رو خوابیدم. اجبار و اجبار..
و متنفرم وقتی کسی می پرسه باشگاهو ول کردی؟
و نمی خوام بهش توضیح بدم چه حس بدیه وسط کلاس کمی خم شی تا تمرینا رو چک کنی و درد مثل گلوله ای شلیک شه و حتی نتونی جلوی آخ ت رو بگیری. و چقدر بدتره ک شاگردات پسر باشن و مجبور شی توضیح کوچکی بدی..
ک اونقدر بدن بدرد نخوری داری که چندتا شیرجه زدن رو تحمل نمی کنه، ک مربی ت میگه ب خاطر کمرت کرال سینه نباید بری، ضرر داره واس
برچسب: دحافرماازعپپرلگگچکپو,
نویسنده: ایلیا اسدیان
همه یه روز خسته میشن. یه روز دست از تلاش می کشند. یه روز فقط نگاه می کنند و بالاخره یه روز هم رو بر می گردونن ک نبینن..
و رو برگردوندم.
برای تمام کارهایی ک نکردم متاسفم. برای تمام حرفایی ک نزدم. برای تمام لحظاتی ک نبودم. برای همه چیز متاسفم..
برچسب:
نویسنده: ایلیا اسدیان
برچسب:
نویسنده: ایلیا اسدیان